|
|
Thursday, August 25, 2005 یک عملگی به مدت 6 ساعت: ما بالاخره سقف ویستامهر رو هم رنگ کردیم به همراه دیوارها، و بعد !
(0) نظر
.... An Aromatic and Candelized Bath همراه با موسیقی... هومممم.... آرامش دلچسب و خوشبویی که نیاز داشتم. این جوری که بوش میاد هیچ کدوم از ده نفری که اعلام آمادگی کرده بودند برای ارمنستان نمی آیند و ظاهرا ً آخرش من تنهایی می روم!! یعنی یک آدم بدرد بخورهم پیدا نمیشه که با من بیاد؟ این مکتوبات را ما در ساعت 6:24 AM فرو فرستادیم. Sunday, August 21, 2005 توالی برخی رویدادهای ذهنی و واقعی بسیار جالب و گاه بسیار غیر منتظره است، داری به کسی فکر میکنی. دلت می خواهد به او زنگ بزنی و پیشنهاد یک قهوه و کیک بدهی،چند ساعت بعد خودش زنگ می زند. تاحالا صدایش را پای تلفن نشنیده ای. وقتی خودش را به اسم معرفی می کند نمی شناسی، چون اصولا ً تنها دو نفر را به این اسم میشناسی که از یکی بسیار بدت می آید و آن زمان تنها به یاد او می افتی، فامیلش را هم اشتباه می شنوی (عالمی، کمی بیربط است) وقتی که شناختیش کمی دیر شده و تاثیر ناخوشاندی برجا گذاشته،از دست خودت عصبانی می شوی، حافظه ما چیز عجیبی است....
(0) نظر
این مکتوبات را ما در ساعت 8:53 AM فرو فرستادیم. اینکه این همه می خوابم احتمالا ً ربطی به نخوردن میوه ، یا نبودن مامانم، یا خوردن این همه کالباس و مایونز ، یا گیر کردن توی پروژم که هنوز هیچ کاریش رو نکردم، یا قهر کردن با بهترین دوستم ، یا اعصاب خوردی بعد از یک دعوا، یا کامل بودن ماه، یا .... نداره! من فقط دلم می خواد بخوابم.
(0) نظر
این مکتوبات را ما در ساعت 4:17 AM فرو فرستادیم. Thursday, August 18, 2005 یه شب مهتاب،ماه میاد تو خواب، منو میبره کوچه به کوچه....
(0) نظر
(0) نظر
یه شب که تا صبح خیره به ماه مونده بودی، یه شب انگار که داری با ماه عشق ورزی می کنی، شبی که انگار قراره تا همیشه خاطرش رو با تو و اون دور زمین و خورشید بگردونه یه شب ماه میاد..... این مکتوبات را ما در ساعت 9:22 AM فرو فرستادیم. Tuesday, August 16, 2005 تجربه اول:
(0) نظر
شمارش معکوس شروع شده، تنها چند ساعت زمان برای فرستادن مقاله ات به کنفرانس باقی مانده، آخرین تغییرات داده می شود. عکسها را با دشواری و صرف زمانی بیشتر از بقیه اصلاحات به گونه ای در صفحات گنجانده ای که مقاله به ده صفحه برسد و از پرداخت صد دلار راحت شوی. اشاره گر ماوس به سمت دکمه save می رود...آه، نه!!! تمام کلمه ها با سرعتی باور نکردنی از هم دور می شوند. پنجره های بیشماری بدوهن آنکه بتوانی آنرا را ردیابی کنی باز و بسته می شوند....ویروس؟؟؟ جیغ میزنی... رووزبب.......ه !!!!! روزبه می آید، هیوا روی تخت با وحشت نظاره گر استیصال توست. روزبه ماوس را می کشد، نه! مشکل از جای دیگریست. اوه! بله! کلید space گیر کرده بود... همه از خنده کف اتاق غش می کنید.. تجربه دوم: داری فیلمی خوشمزه که همین چند ساعت پیش دیده ای را مزه مزه می کنی، کمی قلبت به خاطر توهینهای دوست پسر سابقت که خودش هم نمی داند توی زندگی تو چکار میکند و هر از گاهی تنها با فحاشی و گاهی با منطق نداشته اش افکارت را برهم می زند، سبک شده و داری می خندی و میروی سراغ کامپیوترت که موزیک گوش کنی، مدیا پلیر را باز می کنی، ظهر که حالت بد بوده داشتی متال گوش می کردی، سعی میکنی فولدرش را عوض کنی، اما مدیا از ozzy به pantera و از آن به therion می پرد! وحشت می کنی، مدیا را میبندی. مثل فیلمهای تخیلی کامپیوترت بسیار هوشمند عمل می کند. ابتدا logoff می کند.بعد دوباره login! بعد فایلهایت را بالا و پایین می کند.نگاهت روی فایل پروژه ات خیره می ماند و سعی می کنی با تمرکز نگذاری کامپیوترت هواسش به آن جلب شود (اینجاش کمی پیازداغش زیاد شد) بعد صفحه ای می آید و از تو می پرسد می خواهی کامپیوتر را خاموش کنی، تو می زنی نه! و می بینی کامپیوتر خاموش شد!!! قبل از اینکه داد بزنی که چرا از فایلهات بکاپ نگرفتی فورا نگاه صفحه کلیدت می کنی، اوه! این کتاب روی قسمت راست صفحه کلید چیه؟!، برو اونور بچه جان، من اعصاب ندارم! باز هم به خودت قول می دهی که فردا از فایلهایت یک بکاپ میگیری و می روی که بخوابی. این مکتوبات را ما در ساعت 10:09 PM فرو فرستادیم. آدمها موجودات عجیبی هستند. لزوما نمی شود باشعور به آنها اطلاق کرد.
(0) نظر
یک نصیحت خوب اینکه وقتت رو با موجوداتی بگذرون که میشه بهشون درایجی از شعور رو نسبت داد. این مکتوبات را ما در ساعت 3:39 AM فرو فرستادیم. Tuesday, August 09, 2005 دیشب خواب دیدم دارم باز هم پیانو می زنم. خواب دیدم یک قطعه اوورتور بود که مارال هم توش اپرا می خوند.
(0) نظر
آرامش چیز خوبی است. انگار دارم باز هم خودم می شوم، دلم می خواهد دوربینم را بردارم و برم عکاسی، دلم می خواد مثل اون روزها برای خودم باله برقصم،دلم می خواد دورتا دورم شمع روشن کنم و فروغ بخونم، یک کوچه سنگی می خوام که بالکنهای خونه هاش پر گل باشه و من توش گم بشم، دلم وین می خواد،دلم نگاه های غریبه می خواد، از حالت نگاه های آشنا و چهره هایی که دردشون و حماقتشون رو می فهمم خسته شدم، از اینکه همش نگران این باشم که چه کاری میشه برای این حماقت مسری کرد خسته شدم .... دلم برای خودم تنگ شده بود... چند تا کتاب هست که نخوندنش روی وجدان بشریم (هاها) سنگینی می کنه. دلم کلاسهای آدم دیوانه ای مثل امید مهرگان می خواد، دلم پیتر هانتکه می خواد. دلم یک رسانه جمعی می خواد که توش حماقت مردم رو فریاد بزنه، یک رادیوی پست نهیلیستی، نمی دونم همچین سبکی وجود داره یا نه، اما سبکی هست که میگه آدمها در گذار از پوچی به درکی از واقعیت می رسند و زندگی به نظرشون خیلی عالی می آد چون حماقتشون، این بزرگترین نیروی بشری، رو به عنوان نیرویی درونی در وجودشان پذیرفته اند.به نظر من صلح جهانی در راستای همین نظریه به وجود می آد. اینکه قبول کنیم هممون احمقیم و کسی نمیتونه برتر از اون یکی باشه و واسه بقیه تعیین تکلیف کنه، من میزنم محیط زیست رو داغون می کنم، تو میزنی نسل کشی راه می اندازی، اون میره تکنولوژی کشتار جمعی در اختیار ما قرار می ده، بعد من و تو می افتیم به جون هم، بعد.... فکر کنم تب دارم، نه؟ این مکتوبات را ما در ساعت 10:40 PM فرو فرستادیم. |
|